تبليغاتX
حرف های الهه

تلفن لعنتی باز هم خراب شده و کار نمی کند. مادر آیفن را می زند.صدای گرفته اش که در خانه می پیچد عجیب دلم می گیرد. ..دلم هوایش را می کند!

هوای آن یک وجب خانه را. آن یک وجب را که کنار هم بخندیم و شر بسوزانیم، تلویزیون ببینیم و غصه بخوریم، حرف های فیلسوفانه بزنیم، با جانور های موذی مقابله کنیم...ساعت زندگیمان عوض شود و تا نیمه شب بیدار باشیم و تا ظهر بخوابیم...هر چه سبزی و میوه دم دستمان باشد بخریم و سالاد ریز درست کنیم و تا چشمانمان سالاد بخوریم،...تا آقای بهبودی برویم و خرید کنیم و سر طعم بستنی چانه بزنیم که نسکافه باشد یا کاکائو!که همیشه چون من مهمانم او  کوتاه بیاید و کاکائو بخریم! مهمانی که مدام تا تقی به توقی میخورد آنجا نشسته است...

دلم می خواست سوار یک تاکسی می شدم و یک اسکناس مچاله ی 200 تومنی می دادم و 2دقیقه ی بعد در سفت خانه اش را با زور باز می کردم و مثل همیشه به سازنده ی فنر در فحش می دادم!دلم می خواست برایش از آن سوپ های خودم می پختم، از آن سوپ های قرمز که همیشه غر غر می کند که چه قد رب گوجه می زنی؟!! من از سوپ قرمز متنفرم!

بعد از آن روز  ،آن  غوغا و دود و دم و جیغ و هوار و آن مصیبت ها هنوز دلم در آن کوچه ی تنگ مانده است.

سر 4 راه که از ماشین پیاده شد و رفت ،برنگشتم و پشت سر را نگاه نکردم چون این بار عجیب دلم گرفته بود!

به من حق بدهید که تمام مرز ها و محدودیت ها و فاصله ها را دشنام دهم که این بار عجیب دلم هوایش را کرده است!

هوای تمام خوبی هایش را کرده ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 12:5  توسط الهه  | 

تو اما لیاقت ذهن مرا نداشتی!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 10:41  توسط الهه  | 

کلی چیز تو ذهنم بود!

از شب یلدا و خوش گذرونی های این چند روز و هفته ی آخر این ترم و برق رفتن دانشکده و....

اما یه سری اتفاقاتی افتاد که یاد یه پست از  شازده افتادم.

تصمیم گرفتم هیچی نگم و فقط این پست شازده رو بذارم!

تاکید می کنم ترو خدا هممون بزرگ شیم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 23:20  توسط الهه  | 

انقد قوی و پر رنگه که یه این مفتی ها از کسی خوشش نمی آد!

اولین پسریه که به وضوح دوسش داره!

یه وقتایی از این که پسره انقد خرفته و احساسش رو نمی فهمه حرصش می گیره!

امروز با  حرص  می گفت: اه! دست و پا چلفتی! با اون رانندگی ش!یه بار تو دنده عقب خاموش کرد!

یک ساعت از حرفش نگذشته بود که نشست پشت فرمون.دست فرمونش خیلی خوبه! دنده عقب گرفت . ماشین درجا خاموش شد. روشن کرد و دوباره دنده عقب گرفت. دوباره خاموش کرد! کوبید رو فرمون و گفت: اه!

گفتم: حرص نخور عزیزم! تا تو باشی دنده عقب رفتنه اون رو مسخره نکنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/22ساعت 23:14  توسط الهه  | 

همیشه وقتی یه عالمه خودتو جمع و جور کردی و صرفه جویی کردی و یه مقدار پول جمع کردی 2برابر ذخیره ت خرج تراشیده می شه!

اسپری و عطرم با هم تموم شدن! هدفونم سیمش قطع شد، پک کاغذ آ 4 ام تموم شد،...

خدا رو شکر یه اپسیلون صرفه جویی کردم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 20:44  توسط الهه  | 


کنسرت: صداش که تو سالن پیچید ذهنم پر شد از تمام اون روزها... مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است، عشق هم در دل ما ... وای که این صدا و این شعر با من چی کار می کنه!!..

ترمینال:پات رو که از کریدر ارتباطی مترو و ترمینال می ذاری بیرون می آن تو صورتت و می گن: قم قم؟؟ اراک؟؟ کاشان؟؟؟مشهد؟؟؟ ...؟؟امروز فقط ابروهام رو به نشانه ی علامت منفی می  دادم بالاو از بینشون عبور می کردم. یکیشون  گفت :گرفتار این ابروهای بالا دادت شدم!!!!! فقط شاگرد شوفر گرفتار کم داشتم که خوب پیدا شد!!..

الهه:خیلی وقت ها به یه نفر نیاز مندی. نیاز داری یکی به حرف هات گوش کنه یا دعوات کنه یا نصیحتت کنه  یا کنارت باشه یا براش غر غر کنی یا... این روزها به یکی نیاز دارم که بهش محبت کنم! که حواسم بهش باشه! که درگیرش باشم! که نگرانش باشم!که...!!..

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 22:26  توسط الهه  | 

  وقتی اس ام اسش می رسید، اتاقم بوی گند می گرفت، بوی تعفن، بوی کثیفی! وقتی می خوندمش می خواستم بالا بیارم! یه عالمه احساس بد رو بالا بیارم. تمام لبخند هایی که جلوش زده بودم رو، تمام دفعه هایی که صداش کرده بودم رو ، تمام ...دو تا دستمو پهلوی هم از پیشمونیم می بردم بالا و تمام موهای رو صورتم رو می دادم بالا و چهرمو تو آیینه دقیق نگاه می کردم. دو تا چشمم رو می دوختم به خودشون تا عمقشونو بخونم...اس ام اس دادن رو خودم بهش یاد داده بودم. هنوز اس ام اس هاش پر از اشتباه بود. اما پشت همه ی اون اشتباهات تمام نیت کثافتش می رسید...خوب و واضح هم می رسید! چند بار سعی کردم همشونو با یه دید دیگه بخونم و تمام برداشت های اشتباه رو از ذهنم بیرون کنم اما نشد. امروز گوشیم رو برداشتم و تمامشون رو پاک کردم تا شاید راحت شم از این فکر سنگین، از این عذاب روحی، از این بوی گند،....تند و تند همش رو پاک کردم... اما.... رضوانه راست می گه:احساس دخترونه هیچ وقت اشتباه نمی کنه! ......................................................................................................................

دراز کشیدم رو تختم و سرم رو گذاشتم رو قورباغه ی سبز بزرگ و اس ام اسش رو باز کردم. آروم بود و با محبت. مثل خودش. مثل تمام روزهایی که اون بغض گلوم رو گرفته بود و اون آرومم می کرد. حرف هاش مثل آب بود روی آتش ذهن من. تمام اس ام اس هاش رو تو فلدر مخصوص خودش ریختم و رفتم توش و شروع کردم به خوندن. به خوندن اس ام اس های قدیمیش...می خوندم و با خوندنش آروم می شدم. اس ام اسش که می رسید اتاقم پر از بوی خوب می شد. همون بوی سرد وتلخ که همیشه دوست داشتم...یه نفس عمیق کشیدم و روحم رو  پر از  اون بوی خوب کردم... .......................................................................................................................

آره ! درسته! اس ام اس ها هم بو می دن! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/15ساعت 20:34  توسط الهه  | 

تبریک این روز بزرگ رو از این سید هر چند کوچیک بپذیرید...

عید غدیرتون مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 18:30  توسط الهه  | 

سه شنبه روزه می گیریم و غذای سلفمون رو به فقرا می دیم.

                                                              بسیج دانشجویی

............................................

الهه: اگه زیرش ننوشته بود بسیج دانشجویی حتما این کار رو می کردم! اما بسیج نه!

سورنا:اگه ننوشته بود روزه حتما این کار رو می کردم! به اونا چه ربطی داره که روزه ایم یا نه!

سعید: اگه ننوشته بود غذای سلف حتما این کار رو می کردم! ما دانشجوییم ،می خوریم. اون بد بخت ها چه گناهی کردن؟؟؟؟تازه باید کلی هزینه ی دوا درمون معده بدن!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 1:8  توسط الهه  | 

خیلی بچه گانه  شروع شد. بغض شد و گلوم رو گرفت. چند ساعتی قورتش  دادم . اما از سرویس که پیاده شدم یهو ترکید. اول گوله های اشک بدون صدا روی گونه هام  سر می خوردن و می ریختن . اما کم کم هق هق شد. از ته دل . بلوار رو بالایی می رفتم و بلند بلند گریه می کردم. گه گاه یک نفر از پهلوم رد می شد. بعضی ها نیم نگاهی می کردن و می رفتن. بعضی ها هم بدون توجه عبور می کردن. قدم هام آروم تر و سست تر می شدن . ..یه سایه با سرعت بهم نزدیک می شد. نگران بودم که آشنا باشه. ازاون  آشناهایی که کمتر اجازه ی دیدن گریه من رو داشتن. دست گرمش رو که روی شونم گذاشت برگشتم. غریبه بود اما آشنا. یک دستمال از کیفش در آورد و داد دستم. چند کلمه ای حرف زد و رفت. ... از این به بعد تو تمام بلوار دنبال اون غریبه ی آشنا می گردم!! ....................................................................................................

_الان 1 سال و 3 ماه و دوهفته و 4 روزه که ازش می گذره. تو چی؟

_روزهای سخته که حساب دقیقه دقیقش رو دارم تا تموم شه. این روزهای رویایی که شمارش ندارن.

_یعنی تاریخ شروعش رو هم نمی دونی؟

_نفهمیدم کی شروع شد. وقتی به خودم اومدم تمام وجودمو گرفته بود و پر از احساس بودم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 11:38  توسط الهه  |